حس می کنم زندگیم نم کشیده..
یک جوره نم دار و خیسی ـه. جوری که به هرجایِ دلم پناه می برم ، گرم نمی شم..
یک جور سرمایِ مرطوبی ، نفوذ کرده به مغزِ استخونام انگار..
سرمایی که ایمان دارم مربوط به هوایِ این روز ها نیست..
تویِ زندگی ، چیز هایی هستن که سیستمِ عوض نشدنی ـی دارن.
هر چه قدر هم خودت رو بُکشی واسه تغییر دادنشون ،اتفاقِ خاصی در این راه نمی افته. حتی ترـش که شاید بدتر هم بشه اوضاع.. اون حسِّ "دیگه چیزی نخواستن" ُ "غریبه شدن "که پیش بیاد..
این حس ها که قاطی میشن با حس هایِ خوب، یه کلنجارِ درونی ای تو آدم پیش میارن که ..
گاهی منتظرِ یک چیز هایی بودن ، به آدم کلی انگیزه میده واسه بهتر تر کردنِ شرایط .( که اون چیزی که منتظرشی ، زود تر پیش بیاد.) امّا وقتی که هی تقلّا می کنی ُ میبینی که بویِ بهبود به اوضایِ جهان نمی شنوی ، یک جور هایی سر در گُم میشی. می مونی که کجایِ کار کم گذاشتی ازون اول ؛ که حالا کمبودش باعث شده چیزهایی سرِجاشون نباشن..
هی با خودت فکر می کنی.. هی میشینی یک چیز هایی رو واسه خودت تجزیه تحلیل می کنی.. به چیزهایی می رسی . بعد میری اقداماتی می کنی ، ولی چون تصمیم به اقداماتت یک طرفه بودن ، باز چیزی پیش نمیره.. و باز تو می مونی ُ فکر هایِ درد آور ُ حسِ دلتنگی..
چند بار که این پُروسه تکرار میشه ، دیگه واقعاً معنایِ سردرگمی رو می فهمی..
اوصولاً آدمی هستم که نمی تونم مدتِ زیادی رو با حس هایِ درد آور سر کنم..دلم میگیره...
یک جوری ، از یک جایی ،چیزی پیدا می کنم که بهم دلخوشی بده..
این روز ها ، کاملاً همچین حالتی دارم.
دلم رو گرم کردم به چیزهایِ خوبی که دارم از آدم ها.. دستُ دلم به تلاش کردن واسه تغییر دادنِ مسائلی نمی ره راستش..
دیگه با خودم به این رسیدم که چیزهایی رو ، نباید بخوام ... اگه می تونم خواستنشون رو تو دلِ خودم نگه دارم ، عیبی ندارن. ولی ، واقعاً دیگه نمی خوام دیده بشن.. چون ، نمی خوام بیشتر از این ، "دور" شدن از دوست داشته هام رو تجربه کنم..
میشه جنبه یِ خوبِ دلتنگی رو بیشتر تر بُلد کرد.. میشه که اون قسمتِ درد دارش رو هی پس زد از ذهن (نه که از دل..)..
نمی دونم... راستش ، از دیدنِ ملال آور شدنِ چیزهایی برایِ دوست داشتنی هاـم ، خیلی حسِّ درد می کنم..
فکر کنم اونقدری دوسشون داشته باشم که شهامتِ گذشتن از خواسته ـام رو ، برایِ آرامش ُ راحتی ـشون ، پیدا کنم..
گاهی با بودن ، نمی توان دلیلِ خوشحالی شد.. شاید بشه با نبودن ، دلیلِ ناراحتی نبود...
+ برادرم.. سردارِ خیبرم.. چی میتونه تو ناراحتیام ، به اندازه یِ نگاه کردن به چشم ـایِ شما ، دلگرمی بده...؟
دیشب ، خواب ُ بیدار بودم که اس اومد برام : شهادتِ سردارِ خیبر ، محمد ابراهیمِ همت ، بر شما ..
نتونستم بخونم.. بغض کردم.. یادِ چیز هایی افتادم..
وای.. چقدر خوبه که همین حالا هم نگاهتون سمتِ منه...
+ وقتی که بازه ی طولانی ای از شب رو ُ پیاده تو پیاده رو راه بری ُ از سرما ، متوجهِ اشک هایی که صورتت رو خیس کردن نشی ُ بعد از یک عالم کلنجار ، بذاری که صدایِ " امدم ای شاه.. پناهم بده.." تا عمقِ وجودت رو بلرزونه ُ اشک ـات تبدیل به هق هق بشن ، می تونی بگی که مرگ رو تجربه کردی..
اوهوم.. میتونی بگی که ایستاده ، قدم زنان ، مثلِ عابر هایی که عجله دارند به جایی برسند که کسی منتظرشونه ، یا دارن میرن که منتظرِ کسی بشن، درست مثلِ همون ها، ایستاده... قدم زنان ... مرگ رو تجربه کردی...
آروم ُ بی صدا ، حتی تونستی تو صدایِ بوقِ ماشین هایی که به جایی می روند که کسی منتظرشونه ، یا هم که می روند منتظرِ کسی بشن ، تونستی صدایِ هق هق ـت رو جایِ سرفه هایی از رویِ سرما ، جا بزنی..
+سخته آهنگی رو به یادِ کسی گوش کنی ، بعد اونقدربگی ُ بخوای که با هم گوش ـش کنیدُ نشه ، که دیگه تا تو پِلی لیستت میاد ، بزنی بره بعدی.. و نتونی گوشش بدی دیگه... و نخوای که یادش بیفتی.. و بدونی که ، قرار هم نیست چیزی عوض شه..
+ در آستانه یِ ۲ هفتگی ، حس می کنم سال هایِ سال زندگی رو درنوردیدم (!) ... سنگینیِ چیز هایی ، بدجور رو دوشمه این روز ها.. (کارگاه ، اون قسمتِ فان ُ خوبشه !:دی! )
+سخت بودن ُ سردر گم شدن ُ دلتنگی کشیدن در راهِ چیز هایی ، دلیل بر نا رضایتی ُ دوست نداشتنِ اون چیز های نیست..
صرفاً ، می تونه دلیلی برایِ گذشتن هایِ پی آ پی ، از مواردِ کوچیک تا بزرگ باشه..
که همین گذشتن ـه هم ، واسه اون فرد ، خودش کلی خوشحالی داره ُ ذوق...!