you can erase someone from your mind.

getting them out of your heart,

is another story.

 

وقتی دیگه خیال ت هم به خودش اجازه نده درباره ی چیزهایی رویا پردازی کنه؛

ینی تو با واقعیت خفه شدی. خودت خبر نداری.  :)

 

 

+اومدم از درد عالم بگم؛ دیدم انقدر دور افتادم از همه چی که فقط دردشون شبیه خورده شیشه ذهن و دلم رو تیکه پاره میکنه. بعد چون مجبورم ادامه بدم تیکه هارو به هم وصل میکنم ولی .. ملیکا ی وصله پینه ای :)

 

رجوع میکنم به پست ساینا(until sunrise) حس میکنم این دنیا رو نباید دوست داشت. نباید.

 

+ تاريخ ۹۴/۰۸/۲۷ساعت 22:33 نويسنده mLika...!
گاهی م هست که چراغ کوچیک قرمز کنار دلت آلارم میده که [کمه] .

خودتو با چیزای مختلف شارژ میکنی . الکی حواست رو پرت میکنی . مشغول میشی. فایده نداره..

همچنان چشمک میزنه اون گوشه که [کمه].

میبینی داره آروم آروم یه سنگینی هایی رو دلت فشار میاره.

کارایی عقل و فکرت م میل میکنه به صفر انگار..

تند تند گریه ت میگیره. وقت و بی وقت دلت میخواد بشینی کنار پنجره..

از روی یه چیزایی تو پلی لیستت با درموندگی رد میشی..

در به در دنبال کسی یا چیزی میگردی که همه ی این بی طاقتی ها رو براش توضیح بدی.

حجم ریسنت پیج های مغرت انقدر زیاد شده که توان فکر کردن روشون رو از دست دادی تقریبا. بی رمق رد شون میکنی ولی تمومی ندارن. بی اراده تولید میشن انگار !

دلت بی وقفه آلارم میده و ترجیح میدی دیگه هیچ کاری نکنی و دراز بکشی و سرت رو بگیری محکم بین بالشت و چشمات رو ببندی..

حتی سعی میکنی با خودت گرفتگی هات از اینور اونور رو دوره نکنی.

خالی. خالی. خالی.

سنگین.سنگین.سنگین.

[کمه] [کمه] [کمه]

چند شنبه س امروز...چندمه..
۱۳ م که سال تارا بود ؛ ۱۴ . ۱۵. ۱۶ . ۱۷..

[کمه] [کمه] [کمه]

فردا ۱۸ م میشه..۱۸ شهریور..

[تمام شد.]

و هیچ راهی نداری جز اینکه خودت و گرفتگی هات رو بی صدا تو بالشت زار بزنی..

 

 

+ خیلی وقت بود اینجا سکوت شده بودم.. و چقدر اتفاق ها افتاده از بعد آخرین پست اینجا تا الان..

کُتِبَ عَلَيْکُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ کُرْهٌ لَکُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تَکْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَکُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * ...

+یه افراد خوبی هم هستن که گاهی آرزو میکنی کاش یه جای دیگه و توی یه شرایط دیگه شناخته بودی شون.از بودن شون خوشحالی اما شرایط , نمیذاره که..

به قول کسی : همه بغض های دلتنگی , فراموش میکنیم راحت..

+یکی از قسمت های خوب زندگی , دقایق قبل از خواب شبه. چشمات رو میبندی و همه چیز رو اونطور که برات ذوق آوره بازسازی میکنی واسه خودت. کل روز رو.کل هفته رو. اتفاق های بعدا رو.

من باب - ته مانده ی تینیج دریمز در دل - عرض شود که.. خدا شما رو از خلوت ما نگیره .. دم معرفت تون گرم !

+فقط منم که جدیدا به بیییهوده ترین چیزها ساعت ها میخندم یا بیماری مسری ه؟:دی اصن طرف با تمسخر میگه که نخندی ؛ حالا مگه دیگه من رها میکنم ؟؟‌ :))

+ واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی.. _________________________________

*بر شما کارزار ( با کفار ) نوشته و مقرر شد و حال آنکه برای شما ناخوشایند است ، و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است ، و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است ، و خدا می داند و شما نمی دانید.( آیه ی ۲۱۶ سوره ی بقره )

+ تاريخ ۹۴/۰۶/۱۷ساعت 13:12 نويسنده mLika...! |
 

من تشنه مثل خورشید ، بی سرزمین تر از باد .

..

 

+ یه روز با همه یِ اونایی که شعر میخونن من بابِ "تینیج دریمز" ، دعوا میکنم.

میخوام بدونم ، کدوم رویایِ دورانِ نوجوانیِ من ، عاقبتِ خوشی پیدا کرد ...؟

میخوام بدونم ، کدوم فکرِ ذوق آورِ قبل از خوابم ، کدوم رویا و خیالِ تویِ ذهنم ، برام شد یه چیزی به غیر از شکستن و مواجه شدن با اینکه "خیر.موجود نیست." ؟

میخوام بدونم قبل از یه عاقبتِ خوش ، کدوم پدیده یِ هستی بود که به من اجازه میداد رویاهام رو نگه دارم و با سر پرتم نمیکرد تویِ واقعیت..؟

چی تویِ دنیا رویاهایِ منو نشکست...؟کی...؟

کی با من سعی کرد آرزوهام رو نگه داره...؟

کی ، چی ، واسه ش مهم بود که من اگه رویایِ قبل از خواب نداشته باشم ، میمیرم...؟

مثلِ این آدمایی که خلاف جهت طوفان راه میرن و کلاه و کیف و کت شون رو مهم نگه داشتن تا باد نبره ، دو دستی چسبیدم به آرزوهام و نمی دونم تا کی دووم میارم..

+این دورانه که هی میشینی کارتون هایِ بچگی ت رو نگاه میکنی.. مدام .

+ تاريخ ۹۲/۱۰/۲۴ساعت 17:1 نويسنده mLika...!
 

    لَو کانوا یعلمون*  هایت ، بغض آورند.. -

نمی دونم ..

نمی فهمم..

 می دونی اوضاع درونم رو..

خبر داری از گره هایی که دیگه سراغشون هم نمی رم؛ اما هنوزم گره ن..گرفتگی ن..

دیدی اینکه بخوای خودت رو مرور کنی و ندونی از کجا شروع کنی و چی میخوای ، چه حالی داره...؟

به قول شاعر ، این روزا بدجوری "در به در ـه کوچه ی تنهایی م.."

.

.

.

.

یاد گرفتنِ نماز لیلة الدفن ، بر اثر تکرار و مداوت تو خوندن ، اون هم طی چیزی حدودِ ۴۰ روز، غصه و ناراحتی نداره. فقط درد داره..درد عمیق.یه درد سنگین ، که گاهی بدجوری به مغز استخوان میزنه..

دردش یه جورایی هم مثلِ خاک ـه.. خاکِ مرده.. سردی میاره.. سختی.. یک نوع سختیِ عجیب.. حالتی که نا خود آگاه بعد از هر اتفاقی میگی : این چند وقته چیا دیدی .. اینکه دیگه..

یا مثلا تویِ فامیل که نشستی و حرف از مردنِ کسی میشه ، زود میپرسی چند سالش بود ؟ مریض بود؟

-۶۸ سالش بود .. آره ، یک سالی میشد که تو جا بود..

و تو سریع ۱۶ رو از ۶۸ کم کنی و نسبتِ یک هفته به یک سال رو دربیاری و دهن باز کنی که بگی : دوستِ ما..

اما حرفت رو بخوری..

کسی چه خبر داره..

آخ..

بخوام یه آهنگ رو به عنوانِ همدمِ این روزهام بگم ، فقط می تونم زیر لب زمزمه کنم :

 

رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی ، قانونِ جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها ، با مهربونی ،

تو تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلت رو بردی با خود یه جایِ دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت ، یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره ..

 

و نمیخوام لحظه ای حتی یادم بیوفته که این آهنگ رو تو چه شرایطی گوش کردم..

 نمی فهمم تو این دوره از زندگیِ من این اتفاقات میوفتن، یا همیشه بودن و  من حواسم نبوده..

یه چیزی تهِ دلم میگه حرف توشه.. یه حرفی تو اتفاقاتِ این  دو ماهِ اخیر هست..

لااقل به این مطمئنم.

ـــــــ

 

* وَ لَبِئسَ مَا شَرَوا بِهِ أَنفُسَهُم لَو کَانُوا یعلمون...

و آنها خود را به بد چیزی فروختند. ای کاش می دانستند ..

 

+ تاريخ ۹۲/۱۰/۰۸ساعت 18:43 نويسنده mLika...! |
 

اَلَیسَ اللهُ بکافٍ ...

..

؟

 

پیدا کردن سربند یا زهرا یِ گم شده ، میتونه باعثِ گریه بشه...

گریه کنی..

آب ببره این احوالات رو..

درونم سیل میخواد.. سیل .. طوفان..

...

 

این روزا ، یه سوالی مدام تو سرم چرخ میخوره..

نمی آیی . . . ؟

همه شدیم مصداقِ همین..

"

- آیا در زمین کسانی را می گماری که در آن فساد می کنند و خون ها میریزند...؟ در حالی که ما همراه با ستایش تو ، تو را تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم...؟

من می دانم ، آنچه را که شما نمیدانید ... " سوره ی بقره، آیه ی ۳۰

"

خدایا.. چی... چی واقعا...!

آخ..

 

+جان ، همه خاموشی و خزان ..

تو ، ..

+ تاريخ ۹۲/۰۹/۲۴ساعت 19:9 نويسنده mLika...! |
زندگی را،دلخوشی باید.

که نیست..

این سگ دو زدن های هر روزه و خالی از هیجان ،زندگی نیست..

واقعا جز این،حرفی ندارم..

به کجا رسوندنمون که دلخوشی ها و انگیزه ها شدن عذاب...!

+ میتونستی خوشحالم کنی و نکردی.. خیلی ساده میتونستی..


+نگاه کن تو این برزخ لعنتی،چه مرگی طلب دارم از زندگی...

+ تاريخ ۹۲/۰۹/۱۷ساعت 21:55 نويسنده mLika...! |
 

چند روزه ذهنم عجیب مشغولِ فکری ـه.

احساس می کنم تو زندگی ، همه ش آدم هایِ بزرگ در تلاشن که از دل برآمده هایِ روزمرّه رو ، تو قالبِ قوانینی که خودشون می سازن بگنجونن..

تو زبان هایِ مختلفی که می خونیم.. تو کارایی که انجام میدیم.. حرفایی که میزنیم..

انگار اول از دل برآمده ـست همه چی ، بعد ما آدم هایی که گمان می کنیم بسیار عاقلیم و بسیار مختار در قانون مند سازی و قالب و چارچوب بندی ، شروع می کنیم به برچسب زدن رویِ "چیز ها " .

برچسب زدن. پسوند گذاشتن. دسته بندی کردن. .

اینا کارایی ـن که انگار آدم ها هرچی بیشتر می خوان قابلِ فهم کنن زندگی رو ، انجامش می دن.

مثن می خوان به یکی زبانشون رو یاد بدن ، میان توضیح می دن که فُلان جا چنین قانونی داره.کلماتی ازش پیروی می کنن و کلماتی ـم نه که اونا جدا قانون دارن.

نداشته باشن قانون هم ، این جدا بودنشون از بقیه ، بی دلیل نیست..

یا مثلاً وقتی سعی می کنن احوالاتشون رو واسه هم توضیح بدن..

اوووففففففـــ... کلامِ قاصر ...

اختیاره هدر رفته به نظرم !

خیلی تو این فکرم که از دل برآمده ها رو ، همونجور دلی بیان کنم.. دلیل و قانون براشون نچینم..

تا یه جایی ،همه پیش میریم با این قوانین و حس می کنیم که چقدر خوبه که نظم داریم.

اما از یه جاهایی به بعد ، زیاده روی می کنیم تو قالب و چارچوب گذاشتن.. تو قانون گذاشتن..

و من اصلاً سوالم اینه که چرا هرچیزی باید عضوِ یک دسته ای باشه که قانونی داره ؟

اون اول که قانون ها نبودن ، چیزها از کجا به وجود اومدن...؟

به قولِ پسرخاله : مگه چیه... مگه هرچیزی باید یه چیزی باشه !؟

حتی الان که دارم سعی میکنم درگیریِ فکریم رو بگم ، باز هم چون کلامم ایراد داره ،نمی تونم اصلِ فکرم رو بگم..

فقط همین قدر بگم که..

عجیب روزهایی ـن این روزها..

روزهایِ قشنگی از باهم بودن با بهترین هایِ زندگیم...

روزهایِ نابودی از دلتنگی برایِ تویی که این روزا جایِ خالیت تو مدرسه له ـم می کنه..

روز هایی که فشاره افکاره دیگران رو تویِ زندگیم حس می کنم..

فشاره دیدگاه هایی که تا میام بفهممشون ،میبینم از قوانینِ نانوشته یِ دنیا پیروی می کنن..

روزایی که در تلاشم.. درونی در تلاطم و تلاش واسه خیلی چیزام..

روزایی که می گم خدا رو شکر و دنبالِ بهونه می گردم تا یه دلِ سیر بشونمش پایِ حرفایِ دلم..

سنگینم..

خوشحال..

دلتنگ..

آروم..

گیج..

سردرگم..

بی قرار..

سیر کننده در گذشته..

بهونه گیر..

شاید اگه عنوانِ همه یِ پست ـام رو بذارم "من ـه هر لحظه در تضاد هایِ درونی " ،  بی ربط نباشه واقعاً..!

 

+چقدر ارتباط گرفتن با یک سری آدم ها رو دوست دارم.. آدم هایِ تازه وارده زندگیم که عجیب آشنایِ قدیمی ـن انگار..

+اونقدر هوام رو داری که ، اکسیژن احتیاج نیست . .

 

+ تاريخ ۹۲/۰۷/۰۷ساعت 21:18 نويسنده mLika...! |
 

 

سرم رو تکیه دادم به اون دری که باز نمیشه؛ دیواره..

تو این فکرم که خستگی ـم از کجاست..

انگار دلم یه چیزی می خواد .. نمی دونم دقیقا چی..ولی می خواد ؛ کم ـش آورده ..

خسته ـم.. از خیلی چیزها..

تو فکرم و نگاهم خیره ـست به چشمایِ بچه ای که تو بغلِ مامانش ، تو رودرواسیِ نگاهِ من ، به بهترین نوعه بچگانه یِ ممکن ، نگاهم می کنه.. تو فکرام ، گریزی هم به این فکر می زنم که چقــدر ،عاشقِ نگاه ها و لبخند هایِ  ساده یِ این موجوداتم..

تو فکرم و نگاهم هم به سادگیِ نگاهِ اون بچه گره خورده ، هم فرسخ ها دور تر از سادگیِ اون بچه سیر می کنه..دلم یه چیزی می خواد که بدجوری کم ـش آورده..

یه خانومی ، میاد کنارم ُ با صدایِ رسایی می گه : لاک هایِ شب رنگ دارم خانوم ـا.. همونی که دلتون می خواد.ناخوناتون ُ بیشتر از هروقتی جلوه می ده ! لاک هایِ شب رنگ!!!

بقیه یِ حرفاش رو نمی شنوم.. تو ۲ جمله یِ اولش گیر کردم.. لاکِ شب رنگ.. همونی که دلتون می خواد...

نگاهم رو از چشمایِ بچه ـه که تو بغلِ مامانش بود می گیرم ُ می دوزمش به پلاستیکِ لاک هایِ شب رنگ..

شب رنگ.. رنگِ شب.. شبِ رنگی.. شب..رنگ..

دارم تو ذهنم رنگِ لاک هایی شب رنگ رو تو تاریکیِ شب هایِ اتاقم تصور می کنم که یه خانومِ دیگه میاد :

کلیپس هایی پر داره نشکن !  واسه کسایی که می خوان به موهاشون ارتفاع بد ـن !

هنوزم سرم رو تکیه دادم به دری که باز نمی شه..به این فکر می کنم که با این کلیپس ها هم میشه به جایی تکیه داد ؟

 مثلی خیلی وقت هایِ دیگه ، دلم می خواد با یکی از مسافر ها حرف بزنم !

باز دمِ آب و هوا گرم که میتونه موضوعِ مشترکِ بحثِ آدمایی بشه که یه درصد هم آشنایِ زندگیِ هم نیستن..

 تو این فکرم که برم جلویِ یکیشون بشینم ُ بگم : من یه سری سوالِ بی جواب دارم. براتون می گم ، ببینید براتون قابلِ درکن یا نه.

و بدونِ توجه به آدمایی که حس می کنن دیوونم ، بشینم و حرف بزنم.. و بزنیم حتی!

- دوایِ درده خانومایی که می خوان رویِ بینیشون یا لبشون نگین بزنن ،ولی نمی خوان سوراخ کنن پوستشون رو.

نگین هایِ مگنتی.

بدونِ درد.

 

تو ذهنم تکرار می کنم.. بدونِ درد.. دوایِ درد.. خوبه..

 

همچنان خسته ـم.. همچنان.

...

 

 

این روزا ، بیشتر از هر وقتِ دیگه احساس می کنم کم میارم چیزهایی رو تو زندگیم..

بیشتر از هروقتِ دیگه ای سعی می کنم به ایهامِ مسائلِ زندگیم نگاه کنم..

یه سری اتفاق ها ، گاهی باعث می شن که آدم عجیب گیج بشه از آدم ها..

یه وقت هایی ، تو با تمومِ سختیش ، سعی می کنی کاری رو کنی که درسته.

افکارم ، منسجم نیستن. مثل این جمله ها..

فقط می دونم که دارم از خیلی چیزا میگذرم..

چیزایی که خیلی دوست داشتم..

امّا احساس می کنم که شاید واقعا باید به همین می رسید..

خیلی چیزا رو دیگه واسه خودم نمی خوام..

دلگیر هم نیستم از شرایط یا کسی..

سعی می کنم عادت کنم به چیزی که هست.

فقط سختی ای داره که امیدوارم بتونم تحمل کنم..

 

خسته از خستگی ـا ..

***

تقویم رو ورق می زنم..

۱۸ شهریور..

هی با خودم می گم ۱۸ شهریور..

و نا خود آگاه بغض می کند ُ صفحه یِ تقویم تو چشمام شروع به تار شدن و لغزش می کنه..

دلتنگ... غصه دار..

خسته..

چی می شد یه باره دیگه نفش بکشم اون هوا رو..

به هوایِ نجف و کربُبلا محتاجم...

...

+ وقتی که دل خوشی ـه این روزا ، فقط شمایید رُفقا.. : )

نشسته باشی غصه دار ، پی.ام بیاد : خوبی رفیق...؟

یا مثلاً اعصابت که خورده ، بهت بگن دعات می کنیم.. اینجوری نباش..

شکرت خدایا.. شکر.. : )

 

 +مرگ مگر اثر کند..

 

+ تاريخ ۹۲/۰۵/۱۷ساعت 21:7 نويسنده mLika...! |
 

+ گاهی آدم ها بیش از همیشه جالب میشن ُ تفکراتِ تو از اون ها هم جالب تر.

حق میدی و دلت میشکنه..

یادمه فکر می کردم زمانی که چیزهایی ، با وجودِ چیزهایی دیگه وجود نخواهند داشت.

مدتیه که همزمان احساس هایِ متضادی رو در آنِ واحد درونم دارم .

سرد شدن با دلتنگی ..

حق دادن و دلخور نشدن با شکسته شدنِ دل ..

سنگ بودن برایِ قدمی برداشتن و بی قراری..

گم شدن و حسِ تعلق داشتن..

نمی دونم.

چقد نیاز به حرف زدن دارم و چقدر نمی تونم..

 

+ زانوات رو بغل کنی و کتابی رو بینِ قلبت و زانوت قرار بدی و آروم زمزمه کنی :

إِنّـَآ اَنزَلنَهُ فِی لَیلَةٍ مُّبَرَکَةٍ .. (۱)

صدایِ زمزمه ـت ، نکه گم شه تو ناله هایِ جور وا جورِ دور و برت .. همراهِ ناله یِ دلهایِ اطرافت ، فرکانسی شبیه به تپش قلبِ نوزاده چند ساعته پیدا کنه..

آدم ها رو نگاه کنی..چشم ها رو.. دست هایی که رویِ قفسه یِ سینه ، سلام میدن..قسم میدن..

ببینی که دم و بازدم ها پره درد ـن..

سرت رو بینِ دو دست ـت بگیری و یاده نوشته ای که تویِ مترو دیده بودی بیفتی..

"کسی که مرا طلب کند ، مرا پيدا می کند

و کسی که مرا پيدا کند ، مرا می شناسد

و کسی که مرا بشناسد ، مرا دوست دارد

و کسی که من را دوست دارد ، عاشقم می شود

و کسی که عاشق من شود ، من عاشق او می شوم

و کسی که من عاشق او شوم ، می کشمش

و کسی که من او را می کشم ديه دارد و ديه او بر من است .


من ديه او هستم. " (۲)

 

و از شدتِ بغض و ترسِ جدا ماندن ، بمیری.. بمیری..

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) :  که ما آن را در شبی پر برکت نازل کردیم... (سوره ی دخان-آیه ی ۳ )

(۲) : حدیثِ قدسی ، نقل شده از پیامبر (ص)..

 

+ تاريخ ۹۲/۰۵/۱۱ساعت 14:8 نويسنده mLika...! |
 

درد یعنی احساسِ خفه شدن داشته باشی ؛

تابستان باشد و بی امیده رسیدن ِ ۱۸ شهریور روز هایت را شب کنی ؛

دمِ افطار نجف را مستقیم نشان دهند ؛

پرس و جویِ احوالاتِ کسی را کنی و بگوید مشهد ام ؛

تهران ، گوشه یِ اتاقت باشی ؛

کسی بیاید و آرام بهت بگوید :

عازمِ کربلا هستم خدا بخواهد ...

درد ، دقایقِ اول ـش است ..

گوشه یِ اتاقت باشی ، مشهد بخواهی ، نجف را از از فرسخ ها دورتر ببینی ،تابستان باشد و ۱۸ شهریور ی در کار نباشد ،

ک .. ر .. ب .. ل .. ا .. شنیدن ،

مرگ است.

مرگ .

 

+ تاريخ ۹۲/۰۵/۰۳ساعت 17:7 نويسنده mLika...!