فکر امسال رو که میکردم قبلا ها ، برام تو یه مهِ ترسناکی بود..

الان که در حال گذروندنشم ، حس میکنم اگه همه ی فشار ها و دغدغه ها رو بذاریم رو یه کفه ی ترازو و حالِ دل رو رو کفه ی دیگه ، سنگین میشه کفه ی دوم و محکم میکوبه رو زمین تا یاداوری کنه که "هی.. خودتم دریاب وقت کردی..! "

چنین حالی م الان..

نمی دونم.. همه امیدم اینه که بین شال عزای گردنم گم شم و وقتی پیدا شدم ، دیگه این نباشم..

 

خوب میگذرن روزها.. : ) خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم.. میشه خندید..از ته دل...!

خودمم که رو به راه نیستم..

 

 

وقت سفر مانده م به گِل.. من کاروان گم کرده ام..

 

 

+ -امن یجیب..-گفتی یادت می افتم امسال مهسا.. رفیق در چه حالی...؟ :   )

 

+خودم دیدم همین نزدیکیایی.. نذار عمرم با جون کندن حروم شه..

 

+ تاريخ 93/08/04ساعت 21:34 نويسنده mLika...! |
تجربه ش رو نداشتم که از شنیدن خبری دست و پام شل بشه و نتونم وایسم..دستم رو بگیرم به دیوار، که نیوفتم..احساس کنم رو زمین نیستم..

** از "غم بار " ترین ساعت های زندگیم...**

و ذهنم خالی شه و تمام چیزی که تو سرم دارم ، یه سری تصویر و خاطره ی محو باشه که همه ی درونم رو پر کنن..

صدای یاسین که از بلندگوی مدرسه پخش میشه ، من میترسم..قلبم وایمیسته..

**یه وقتایی از زندگی هست که واسه آدم عادی نمیشن.. هربار که یادآوری میشن ، دردشون بیشتر از قبل استخون های آدم رو میشکنه..**

بی اختیار با همون حالت بی وزنی بیای و بشینی رو یه نیمکت ته حیاط..بعد که همه جمع میشید ، یادت بیاد که اینجا همون جاییه که  -مه سا- رو شنیدین..

نمیدونم این چه حالیه..اما بدجوری سنگینم..احساس میکنم یه رویِ دیگه از زندگی تقریبا یک سالی میشه که برام معلوم شده..

یه رویی از زندگی که هرچیزی که تا الان دیده بودم رو با خودش گره زده..

پس زمینه ی همه ی فکرام.. بیشترِ خواب هام..

من ، آدمی نبودم که وقتی میگن فلانی رفت بیمارستان،بدون مکث بپرسم : مرد؟؟؟؟ و علامت تعجب نداره این سوال..فقط سواله.. یه سوال عمیق که انگاری خیلی وقته قبل از همه چی مطرحه برام..

من از مردن آدما تعجب نمیکنم دیگه..فقط تو خودم میشکنم..من اینطوری نبودم..

 

 

+ تارا ، فقط دعا میکنم قد همه ی دردایی که این یک سال کشیدی ، الان آروم باشی...

+مهسا ، تولد 17 سالگی ت مبارک... : )

+ تاريخ 93/06/13ساعت 18:34 نويسنده mLika...! |
 

 

هستن وقتایی که فکرت داغون ـه و کوچکترین جنبشی در عالم هستی رو اعصابت ـه.

تو این حالت باشی و بیای بشینی تو اتاقت روی تخت.تنها.

و نگاهت به در و دیوار باشه و گاهی م گوشی ت.

و هرچی خودت رو زیر و رو میکنی میبینی امشب حالت جوری نیس که بری پیش "جانانِ جانِ عزیز تر از جان" ت.

اونقدر حالِ دوست نداشتنی ای داری که نگرانی بری و باعث شی نگران شن.. به یکی از "جانانِ جان عزیز تر از جان" خبر میدی که نیستی امشب احتمالا..

 نگاه میکنی به بحث .میبینی که حالشون خوبه..

لبخند میزنی و گوشیت رو برمیگردونی و دراز میکشی .

دینگ دینگ  Sayna.m : ملیکا کجایی که... (دوستان میدانند :))  )

و میری صفحه ای رو باز میکنی. و از فرط حیرت،  چند ثانیه ایستاده صفحه ی گوشی ت رو نگاه میکنی!

نمیخوام بگم که چه حالی شدم.نمیدونم که چجوری بگم اصن..

اما تو اون حالِ داغون من ، انگاری خدا فرستادتون که نفس بکشم..

چیزی که میخوام ازش بگم ،نه اینه که چقدر خوبید ، نه اینکه ممنونم ، نه..

 

فقط میخوام بگم که امشب من ،مایکا* ، تو اوج داغونی م ، از معرفت شما ها ، با خنده اشک هام اومدن..

میخوام بگم شاید هیچ وقت تو بچگی م وقتی ازم میپرسیدن دوست های بزرگی هات کیا میشن ، نمیتونستم یه جمع 18 نفره رو تصور کنم و بگم این ها ، قراره بشن "جانانِ جان عزیز تر از جان" ِ من..

نمیخوام حرفایی که همیشه زدم رو بگم..

فقط کاش هرکسی ،تو زندگی ش ، شماها رو کنار خودش تجربه کنه..

و من فقط میتونم خدا رو شکر کنم واسه بودنتون..

خدا رو شکر که هستید..

که یه روزی ، یه جایی ، یکنار هم قرار گرفتیم و امروز ، اینجا ، با این که خیلی چیزا وجود دارن که تحمل نشدنی ن ، میشه به شماها فکر کرد و صبح ها راهی شد .

به شما فکر کرد و سر کلاس واسه زنگ های تفریح لحظه شماری کرد .

از ذوق حرف زدن هامون ،درس خوند که وقت استراحت همه پیش هم یم.

به شماها فکر کرد و فضایی رو تحمل کرد که آدمِ بی شما رو از پا درمیاره .

میشه پیشتون خندید ..لبخند زد ، فارغ از هر اتفاقی که بیرون از خونواده یِ پر جمعیت مون داره می افته..

 

میشه باهاتون زندگی کرد.. زندگی.

 

"و"* من ، هیچ وقت امشب رو یادم نمیره.. هیچ وقت. : )

 

+مکالمه ی من و شکوفه ده دقیقه قبل از.. :

من: چیزی نیست که حالمو خوب کنه..

شکوفه: هست. نمیبینی..

...

* "و" : از همان واو هایی که از گروه واو ها اند و معنیِ خاصی ندارند و گویا چند روزیه که تیکه شده!:)))

*"مایکا" : شبی از شب ها ، سوگل جان از فرط خنده توانایی تایپ کردن نداشته و اینجانب را مایکا صدا نمودند. و در آن هنگام بود که مایکایِ عزیز به اکیپ وارد شد و عده ای از دوستان اسم اینجانب را در کانتکت هاشان به "مایکا" تغییر دادند

"و" شد آنچه شد !

 

+رمز : مرد رویایی این شب ها :)) صادره از آمریکا !!

لقب مبسوط ایشون به فارسی:))

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ 93/05/03ساعت 1:13 نويسنده mLika...! |

ایامی از روزگار هست که چند ساعت از روزت رو ، یه لیوان با محتویات گرم دستت میگیری و میشینی تو بالکن..

حال و حوصله نداری ، اما هنوزم میتونی به غنچه های گلدونای اطرافت لبخند بزنی..

به خودت جرأت میدی که تمام پلی لیستت کامل پخش بشه..

کل دنیات میشه همین یه وجبی که توش نشستی..

از همین یه وجب ، پرت میشی تو یه عالم لحظه که..میبرنت. به سمت چیزایی که فکر میکردی ازشون فاصله گرفتی و دوری!

بعضی چیزا هم هستن که نیاز به آهنگ و شعر و تصویر سازی ندارن.. بطری خالیِ آب معدنیِ روی آسفالت هم که نگاه کنی ، یادشون می افتی.

لیوانت رو تو دستات محکم میگیری..فشارش میدی..

آسمون رو نگاه میکنی. دور و برت رو..به خودت پوزخند میزنی.لبخندت به گل ها هم تلخ میشه..

دستت به گوشیت هم که برسه تا ساکت ش کنی ،

 به افکارت نمیرسه. پا میشی و به خیال اینکه همه ش همین چند دقیقه بود و زندگی چند قدم اونور تر از این یک وجب جریان داره ، سرت رو تکون میدی و سعی میکنی خودت رو یه آدم پر از مشغله و کار نشون بدی که اونقدر فکر و درگیری داره که یاد خیلی چیزا نمی افته..


دیگه نمی افته!



+ نمیدونم..انگار یکی های لایتر برداشته و داره یه خطوط به خصوصی از زندگی م رو بُلد میکنه.

چیزایی روم اثر میذارن ، روی چیزایی حساس شدم که انگاری تا قبل از این همه بُلد شدن ، اصن برام وجود نداشتن !



+

وقتی میخوام آروم بگیرم ، علاجم این روزا فقط همینه..


همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد  ُ تو بگی آره ، تمومه..


با تمام صدایی که از گوشیم بر میاد..



*همه شب ، سخنم ؛ که چرا غافل از احوال دل خویشتن م..




+ تاريخ 93/02/20ساعت 19:21 نويسنده mLika...! |
ایامی که باید با تمام وجود به یقین هایِ دلت چنگ بزنی تا گم نشی..

حس آدمی بینِ آسمون و زمین ..

+ نیاز به یکی که دستم رو بگیره ، بهم بفهمونه کجای روزگارم..

+خسته م از این عقل خسته...

+ تاريخ 93/02/04ساعت 15:42 نويسنده mLika...! |
 

من تشنه مثل خورشید ، بی سرزمین تر از باد .

..

 

+ یه روز با همه یِ اونایی که شعر میخونن من بابِ "تینیج دریمز" ، دعوا میکنم.

میخوام بدونم ، کدوم رویایِ دورانِ نوجوانیِ من ، عاقبتِ خوشی پیدا کرد ...؟

میخوام بدونم ، کدوم فکرِ ذوق آورِ قبل از خوابم ، کدوم رویا و خیالِ تویِ ذهنم ، برام شد یه چیزی به غیر از شکستن و مواجه شدن با اینکه "خیر.موجود نیست." ؟

میخوام بدونم قبل از یه عاقبتِ خوش ، کدوم پدیده یِ هستی بود که به من اجازه میداد رویاهام رو نگه دارم و با سر پرتم نمیکرد تویِ واقعیت..؟

چی تویِ دنیا رویاهایِ منو نشکست...؟کی...؟

کی با من سعی کرد آرزوهام رو نگه داره...؟

کی ، چی ، واسه ش مهم بود که من اگه رویایِ قبل از خواب نداشته باشم ، میمیرم...؟

مثلِ این آدمایی که خلاف جهت طوفان راه میرن و کلاه و کیف و کت شون رو مهم نگه داشتن تا باد نبره ، دو دستی چسبیدم به آرزوهام و نمی دونم تا کی دووم میارم..

+این دورانه که هی میشینی کارتون هایِ بچگی ت رو نگاه میکنی.. مدام .

+ تاريخ 92/10/24ساعت 17:1 نويسنده mLika...!
 

    لَو کانوا یعلمون*  هایت ، بغض آورند.. -

نمی دونم ..

نمی فهمم..

 می دونی اوضاع درونم رو..

خبر داری از گره هایی که دیگه سراغشون هم نمی رم؛ اما هنوزم گره ن..گرفتگی ن..

دیدی اینکه بخوای خودت رو مرور کنی و ندونی از کجا شروع کنی و چی میخوای ، چه حالی داره...؟

به قول شاعر ، این روزا بدجوری "در به در ـه کوچه ی تنهایی م.."

.

.

.

.

یاد گرفتنِ نماز لیلة الدفن ، بر اثر تکرار و مداوت تو خوندن ، اون هم طی چیزی حدودِ ۴۰ روز، غصه و ناراحتی نداره. فقط درد داره..درد عمیق.یه درد سنگین ، که گاهی بدجوری به مغز استخوان میزنه..

دردش یه جورایی هم مثلِ خاک ـه.. خاکِ مرده.. سردی میاره.. سختی.. یک نوع سختیِ عجیب.. حالتی که نا خود آگاه بعد از هر اتفاقی میگی : این چند وقته چیا دیدی .. اینکه دیگه..

یا مثلا تویِ فامیل که نشستی و حرف از مردنِ کسی میشه ، زود میپرسی چند سالش بود ؟ مریض بود؟

-۶۸ سالش بود .. آره ، یک سالی میشد که تو جا بود..

و تو سریع ۱۶ رو از ۶۸ کم کنی و نسبتِ یک هفته به یک سال رو دربیاری و دهن باز کنی که بگی : دوستِ ما..

اما حرفت رو بخوری..

کسی چه خبر داره..

آخ..

بخوام یه آهنگ رو به عنوانِ همدمِ این روزهام بگم ، فقط می تونم زیر لب زمزمه کنم :

 

رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی ، قانونِ جنگل رو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها ، با مهربونی ،

تو تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلت رو بردی با خود یه جایِ دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت ، یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره ..

 

و نمیخوام لحظه ای حتی یادم بیوفته که این آهنگ رو تو چه شرایطی گوش کردم..

 نمی فهمم تو این دوره از زندگیِ من این اتفاقات میوفتن، یا همیشه بودن و  من حواسم نبوده..

یه چیزی تهِ دلم میگه حرف توشه.. یه حرفی تو اتفاقاتِ این  دو ماهِ اخیر هست..

لااقل به این مطمئنم.

ـــــــ

 

* وَ لَبِئسَ مَا شَرَوا بِهِ أَنفُسَهُم لَو کَانُوا یعلمون...

و آنها خود را به بد چیزی فروختند. ای کاش می دانستند ..

 

+ تاريخ 92/10/08ساعت 18:43 نويسنده mLika...! |
 

اَلَیسَ اللهُ بکافٍ ...

..

؟

 

پیدا کردن سربند یا زهرا یِ گم شده ، میتونه باعثِ گریه بشه...

گریه کنی..

آب ببره این احوالات رو..

درونم سیل میخواد.. سیل .. طوفان..

...

 

این روزا ، یه سوالی مدام تو سرم چرخ میخوره..

نمی آیی . . . ؟

همه شدیم مصداقِ همین..

"

- آیا در زمین کسانی را می گماری که در آن فساد می کنند و خون ها میریزند...؟ در حالی که ما همراه با ستایش تو ، تو را تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم...؟

من می دانم ، آنچه را که شما نمیدانید ... " سوره ی بقره، آیه ی ۳۰

"

خدایا.. چی... چی واقعا...!

آخ..

 

+جان ، همه خاموشی و خزان ..

تو ، ..

+ تاريخ 92/09/24ساعت 19:9 نويسنده mLika...! |
زندگی را،دلخوشی باید.

که نیست..

این سگ دو زدن های هر روزه و خالی از هیجان ،زندگی نیست..

واقعا جز این،حرفی ندارم..

به کجا رسوندنمون که دلخوشی ها و انگیزه ها شدن عذاب...!

+ میتونستی خوشحالم کنی و نکردی.. خیلی ساده میتونستی..


+نگاه کن تو این برزخ لعنتی،چه مرگی طلب دارم از زندگی...

+ تاريخ 92/09/17ساعت 21:55 نويسنده mLika...! |
 

چند روزه ذهنم عجیب مشغولِ فکری ـه.

احساس می کنم تو زندگی ، همه ش آدم هایِ بزرگ در تلاشن که از دل برآمده هایِ روزمرّه رو ، تو قالبِ قوانینی که خودشون می سازن بگنجونن..

تو زبان هایِ مختلفی که می خونیم.. تو کارایی که انجام میدیم.. حرفایی که میزنیم..

انگار اول از دل برآمده ـست همه چی ، بعد ما آدم هایی که گمان می کنیم بسیار عاقلیم و بسیار مختار در قانون مند سازی و قالب و چارچوب بندی ، شروع می کنیم به برچسب زدن رویِ "چیز ها " .

برچسب زدن. پسوند گذاشتن. دسته بندی کردن. .

اینا کارایی ـن که انگار آدم ها هرچی بیشتر می خوان قابلِ فهم کنن زندگی رو ، انجامش می دن.

مثن می خوان به یکی زبانشون رو یاد بدن ، میان توضیح می دن که فُلان جا چنین قانونی داره.کلماتی ازش پیروی می کنن و کلماتی ـم نه که اونا جدا قانون دارن.

نداشته باشن قانون هم ، این جدا بودنشون از بقیه ، بی دلیل نیست..

یا مثلاً وقتی سعی می کنن احوالاتشون رو واسه هم توضیح بدن..

اوووففففففـــ... کلامِ قاصر ...

اختیاره هدر رفته به نظرم !

خیلی تو این فکرم که از دل برآمده ها رو ، همونجور دلی بیان کنم.. دلیل و قانون براشون نچینم..

تا یه جایی ،همه پیش میریم با این قوانین و حس می کنیم که چقدر خوبه که نظم داریم.

اما از یه جاهایی به بعد ، زیاده روی می کنیم تو قالب و چارچوب گذاشتن.. تو قانون گذاشتن..

و من اصلاً سوالم اینه که چرا هرچیزی باید عضوِ یک دسته ای باشه که قانونی داره ؟

اون اول که قانون ها نبودن ، چیزها از کجا به وجود اومدن...؟

به قولِ پسرخاله : مگه چیه... مگه هرچیزی باید یه چیزی باشه !؟

حتی الان که دارم سعی میکنم درگیریِ فکریم رو بگم ، باز هم چون کلامم ایراد داره ،نمی تونم اصلِ فکرم رو بگم..

فقط همین قدر بگم که..

عجیب روزهایی ـن این روزها..

روزهایِ قشنگی از باهم بودن با بهترین هایِ زندگیم...

روزهایِ نابودی از دلتنگی برایِ تویی که این روزا جایِ خالیت تو مدرسه له ـم می کنه..

روز هایی که فشاره افکاره دیگران رو تویِ زندگیم حس می کنم..

فشاره دیدگاه هایی که تا میام بفهممشون ،میبینم از قوانینِ نانوشته یِ دنیا پیروی می کنن..

روزایی که در تلاشم.. درونی در تلاطم و تلاش واسه خیلی چیزام..

روزایی که می گم خدا رو شکر و دنبالِ بهونه می گردم تا یه دلِ سیر بشونمش پایِ حرفایِ دلم..

سنگینم..

خوشحال..

دلتنگ..

آروم..

گیج..

سردرگم..

بی قرار..

سیر کننده در گذشته..

بهونه گیر..

شاید اگه عنوانِ همه یِ پست ـام رو بذارم "من ـه هر لحظه در تضاد هایِ درونی " ،  بی ربط نباشه واقعاً..!

 

+چقدر ارتباط گرفتن با یک سری آدم ها رو دوست دارم.. آدم هایِ تازه وارده زندگیم که عجیب آشنایِ قدیمی ـن انگار..

+اونقدر هوام رو داری که ، اکسیژن احتیاج نیست . .

 

+ تاريخ 92/07/07ساعت 21:18 نويسنده mLika...! |