X
تبلیغات
یه عالمه حرفِ...

 

بشینی آسمون رو نگاه کنی ُ حس کنی چقـــدر این بارون ، این حال ُ هوایِ آسمون ، این باد ُ نمِ مدام،

می خوره به حالِ دلِ آدم هایی که کنارت رو زمین ، تهِ تهِ پروازشون اینه که پنجره رو باز کنن ُ خیره به آسمون ، دلتنگی ـاشون رو دوره کنن..

چقدر می خوره این هوا به ما..

به همه یِ ما...

"ما" یِ من ُ نزدیک ترین ها تویِ قلبم...

"ما"یِ من ُ رهگذرِ گرفته یِ پیاده رو..

"ما" یِ من ُ هم سفرِ مترو و اتوبوس..

ماها ، همه گرفته ایم انگار... همه..

 

 

+ تاريخ 92/02/23ساعت 20:7 نويسنده mLika...! |
 

 

 

لب نگشودم ؛ امّا ، سوختم. ساختم. با منِ خسته یِ غم ، تو بمان ..

 

 

+حالِ خوشی نیست حالِ این روزام.. شدم زمزمه یِ پیوسته یِ چند تا جمله که شاید گویا ترینشون ، همین بود ..

نمی دونم .. فاصله افتادن بینِ تو و دل خوشی ـات ، اونم درست وقتی که می تونن تنها نیرویِ مؤثر بر حالت باشن ، ...

اتفاقِ خوبی نیست... سردی میاره... سکون... سکوت...

چیزی که من باهاش بیگانه بودم... هستم .. تا خودِ این لحظه... و هیچ مطمئن نیستم به اینکه در ادامه هم آیا ...؟

هیچی تقصیرِ هیچ کس نیست... بی حالی ـاـم... بی حوصلگی ـام.. حالت هایِ تهوعِ مدام ـم از یک سری چیز ها... پَرش از رویِ یک سری آهنگ هایِ پلی لیست... دلتنگی ـام... دلشوره ـام..

 حرفی نیست..

گله ای هم ندارم..

ناراحت نیستم از کسی ُ چیزی...

 فقط با این آبِ سردِ رو آتیش ، با این کپسولِ آتش نشانی ، یکم غریبه ـم... ( گ . ر . ی . ه )

شبیه به گریه هایِ من نیست خب... نمی فهمدم...نمی شناسمش...

صرفن با بغضِ قبلش دوستم.. که نمی شکنه هم.. فقط ترک می خوره ُ چند دیقه ای خیسِ خیس، ...

ولی ، نمی شکنه ..

نمی شکنه...

 

میشه به این رسید که رابطه یِ شکستنِ دل ُ بغض ، مستقیم نیست... هرچی صدایِ شکستنِ دل بلند تر باشه ُ ترک ـاش بیشتر ، بغضِ به خفگی نزدیک تر میشه ...

 

جالبه واسه ـم..

در عینِ این که حوصله ندارم ، امّا زیاد فکر می کنم .. رسیدن به چیز هایی ، تطبیق دادنِ اتفاقاتی ، هرچند حوصله له کن ، بهتر از فکر کردن به چیزهایِ خوبیِ که اعصابِ آدم رو خورد می کنن ..

 

+من ، خدا رو واسه داشتنتون ، شکر می کنم... بینِ تمومِ این لعنتی بودن هایِ این روزام حتی... : )

 

+ تاريخ 92/02/05ساعت 17:32 نويسنده mLika...! |
 

 

از تو بگذشتمُ بگذاشتمت با دگران ..

 

+ اضافه خواهد شد گمانم. ..

+ تاريخ 92/01/22ساعت 11:23 نويسنده mLika...! |
 

 

آقا مون دلبره..

دل ـا رو می خره..

کربلا می بره..

با اون نسیمی که داره عطرِ گلِ یاس..

آقامون می دونه ؛

این دلِ دیوونه ،

دوست داره بخونه ؛

میونه بین الحرمین روضه یِ عباس...

 

+ دلتنگی ، به توانِ بی نهایت..

نفس ، به شماره می افتد.. میل می کند رو به صفر..

صدا ... صدایی نیست...

شاید ، گاهی ، نوایِ دورِ قدم هایِ از خود بی خود ، زیرِ نورِ آفتابِ مطلق...

من ، خیره به عکسِ قاب شده گوشه یِ اتاق...

من ، هاج ُ واجِ تصاویرِ کاروان هایِ راهیِ تو..

من ُ حالِ غــ  ـقــ  ــریــب ـی که گفتنیِ زبانم نیست...

من ُ عمری آرزویِ  آن یک هفته را زار زدن...

آخ...

آخ..

 

+ تاريخ 92/01/10ساعت 21:14 نويسنده mLika...!
 

 

حس می کنم زندگیم نم کشیده..

یک جوره نم دار و خیسی ـه. جوری که به هرجایِ دلم پناه می برم ، گرم نمی شم..

یک جور سرمایِ مرطوبی ، نفوذ کرده به مغزِ استخونام انگار..

سرمایی که ایمان دارم مربوط به هوایِ این روز ها نیست..

تویِ زندگی ، چیز هایی هستن که سیستمِ عوض نشدنی ـی دارن.

هر چه قدر هم خودت رو بُکشی واسه تغییر دادنشون ،اتفاقِ خاصی در این راه نمی افته. حتی ترـش که شاید بدتر هم بشه اوضاع.. اون حسِّ "دیگه چیزی نخواستن" ُ "غریبه شدن "که پیش بیاد..

این حس ها که قاطی میشن با حس هایِ خوب، یه کلنجارِ درونی ای تو آدم پیش میارن که ..

گاهی منتظرِ یک چیز هایی بودن ، به آدم کلی انگیزه میده واسه بهتر تر کردنِ شرایط .( که اون چیزی که منتظرشی ، زود تر پیش بیاد.) امّا وقتی که هی تقلّا می کنی ُ میبینی که بویِ بهبود به اوضایِ جهان نمی شنوی ، یک جور هایی سر در گُم میشی. می مونی که کجایِ کار کم گذاشتی ازون اول ؛ که حالا کمبودش باعث شده چیزهایی سرِجاشون نباشن..

هی با خودت فکر می کنی.. هی میشینی یک چیز هایی رو واسه خودت تجزیه تحلیل می کنی.. به چیزهایی می رسی . بعد میری اقداماتی می کنی ، ولی چون تصمیم به اقداماتت یک طرفه بودن ، باز چیزی پیش نمیره.. و باز تو می مونی ُ فکر هایِ درد آور ُ حسِ دلتنگی..

چند بار که این پُروسه تکرار میشه ، دیگه واقعاً معنایِ سردرگمی رو می فهمی..

اوصولاً آدمی هستم که نمی تونم مدتِ زیادی رو با حس هایِ درد آور سر کنم..دلم میگیره...

 یک جوری ، از یک جایی ،چیزی پیدا می کنم که بهم دلخوشی بده..

این روز ها ، کاملاً همچین حالتی دارم.

دلم رو گرم کردم به چیزهایِ خوبی که دارم از آدم ها.. دستُ دلم به تلاش کردن واسه تغییر دادنِ مسائلی نمی ره راستش..

دیگه با خودم به این رسیدم که چیزهایی رو ، نباید بخوام ... اگه می تونم خواستنشون رو تو دلِ خودم نگه دارم ، عیبی ندارن. ولی ، واقعاً دیگه نمی خوام دیده بشن.. چون ، نمی خوام بیشتر از این ، "دور" شدن از دوست داشته هام رو تجربه کنم..

میشه جنبه یِ خوبِ دلتنگی رو بیشتر تر بُلد کرد.. میشه که اون قسمتِ درد دارش رو هی پس زد از ذهن (نه که از دل..)..

نمی دونم... راستش ، از دیدنِ ملال آور شدنِ چیزهایی برایِ دوست داشتنی هاـم ، خیلی حسِّ درد می کنم..

فکر کنم اونقدری دوسشون داشته باشم که شهامتِ گذشتن از خواسته ـام رو ، برایِ آرامش ُ راحتی ـشون ، پیدا کنم..

گاهی با بودن ، نمی توان دلیلِ خوشحالی شد.. شاید بشه با نبودن ، دلیلِ ناراحتی نبود...

 

+ برادرم.. سردارِ خیبرم.. چی میتونه تو ناراحتیام ، به اندازه یِ نگاه کردن به چشم ـایِ شما ، دلگرمی بده...؟

دیشب ، خواب ُ بیدار بودم که اس اومد برام : شهادتِ سردارِ خیبر ، محمد ابراهیمِ همت ، بر شما ..

نتونستم بخونم.. بغض کردم.. یادِ چیز هایی افتادم..

وای.. چقدر خوبه که همین حالا هم نگاهتون سمتِ منه...

 

+ وقتی که بازه ی طولانی ای از شب رو ُ پیاده  تو پیاده رو راه بری ُ از سرما ، متوجهِ اشک هایی که صورتت رو خیس کردن نشی ُ بعد از یک عالم کلنجار ، بذاری که صدایِ " امدم ای شاه.. پناهم بده.." تا عمقِ وجودت رو بلرزونه ُ اشک ـات تبدیل به هق هق بشن ، می تونی بگی که مرگ رو تجربه کردی..

اوهوم.. میتونی بگی که ایستاده ، قدم زنان ، مثلِ عابر هایی که عجله دارند به جایی برسند که کسی منتظرشونه ، یا دارن میرن که منتظرِ کسی بشن، درست مثلِ همون ها، ایستاده... قدم زنان ... مرگ رو تجربه کردی...

آروم ُ بی صدا ، حتی تونستی تو صدایِ بوقِ ماشین هایی که به جایی می روند که کسی منتظرشونه ، یا هم که می روند منتظرِ کسی بشن ، تونستی صدایِ هق هق ـت رو جایِ سرفه هایی از رویِ سرما ، جا بزنی..

 

 

+سخته آهنگی رو به یادِ کسی گوش کنی ، بعد اونقدربگی ُ بخوای که  با هم گوش ـش کنیدُ نشه ، که دیگه تا تو پِلی لیستت میاد ، بزنی بره بعدی.. و نتونی گوشش بدی دیگه... و نخوای که یادش بیفتی.. و بدونی که ، قرار هم نیست چیزی عوض شه..

 + در آستانه یِ ۲ هفتگی ، حس می کنم سال هایِ سال زندگی رو درنوردیدم (!) ... سنگینیِ چیز هایی ، بدجور رو دوشمه این روز ها.. (کارگاه ، اون قسمتِ فان ُ خوبشه !:دی! )

+سخت بودن ُ سردر گم شدن ُ دلتنگی کشیدن در راهِ چیز هایی ، دلیل بر نا رضایتی ُ دوست نداشتنِ اون چیز های نیست..

صرفاً ، می تونه دلیلی برایِ گذشتن هایِ پی آ پی ، از مواردِ کوچیک تا بزرگ باشه..

که همین گذشتن ـه هم ، واسه اون فرد ، خودش کلی خوشحالی داره ُ ذوق...!

 

 

 

+ تاريخ 91/12/17ساعت 21:38 نويسنده mLika...! |
 

 

 

 

گاهی آدم چیز هایی داره که قدرشون رو اونطور که باید ، نمیفهمه..

چون داشت ـتشون همیشه ، حواس ـش به اصلِ این داشتن ـه نیست...

هرچند ، من ، بدجوری چند ماه ـه پیش دردِ ترسِ این نداشتن رو تجربه کردم..

وقتایی که حس می کنم نمی فهمن آدم ها واقعاً دارم چی می گم ، فکر کردن به این که می تونم بیام  شروع کنم به حرف زدن با تو ُ جمله ـام ُ نصفه نیمه بگم ُ مطمئن باشم تو می فهمی ، خیلی آرومم می کنه..

که می دونم تو می فهمی تو دلم ، فکرم ، چی می گذره ، که می تونی ادامه یِ جمله ـام رو باهام زمزمه کنی.. که بگی "می دونم.. می فهمم..."

و اگه بدونی این که می فهمی من ُ ، چه حس ـی داره..

یه جور هایِ زیادی ، خیلی دلم تنگ میشه برات... خیلی زیاد ، حتی وقتی که داریم باهم قدم می زنیم تو حیاط..

وقتایی که عصبانی ُ خسته ـم از روزام ، یادت که میوفتم ، از خودم ناراحت می شم.. خیلی.. به خودم می گم واقعاً باید خیـــــلی  خدا رو شکر کنم که هنوز می تونم بیام دمِ کلاست منتظرت شم ، که بیام تو حیاط ُ ببینم که هستی.. که به امیدِ اینکه میام پیشت زنگِ تفریح ، کلاس ُ تحمل کنم.. که اسم ِ انسانُ انسانی که میاد ، ذوق مرگ بشم... ذوق کنم از دیدنت .. از اینکه میبینمت هنوز هم ..

که از حرف زدنت باهام، از حرف زدنم باهات، آروم شم.. آرومِ آروم..بدونِ حسِّ تنهایی...

و عاشقِ انقلاب ُ مترویِ انقلاب باشم... و از سانت سانتِ آسفالت هایِ تا ایستگاهِ مترو ،با صندلی هایِ ایستگاه، دنیا تا خاطره داشته باشم باهات..

و باشی.. باشی... باشی... همین جا..

وااااای... وااااای که من چقدر باید خدا رو شکر کنم که تو ، هستی... هنوز هم ، برایِ ملیکا...

 

+ تنها ، دلم خیلی خواست که بنویسم برات... همین ... : )

 

 

+ عجیب حس هایی رو دارم تجربه می کنم که راضی نیستم ازشون...

 

+ آخ که ... چی بگم... : )

+ تاريخ 91/12/01ساعت 21:6 نويسنده mLika...! |
 

 

سلام دفتر ،

 سلام گردنبند .

 ... : )

 

+ تاريخ 91/11/25ساعت 15:27 نويسنده mLika...!
 

 

به سردردِ حینِ رانندگی عادت کردن ، بده ؛

اینکه همیشه فرمونِ زندگی در هر شرایطی دستِ خودت باشه (شایدم بگیریش حتی !)  ُ ..

 

+ جون دادم ، دو جمله گفتم. : )) قولِ ویرایش نمی دم...! :-سوت

+من ، دیگه بهت غُر نمی زنم.. : ) خنده داره که کسی مثلِ من ، به مثلِ توئی غُر بزنه... : )

+خیلی از فاصله ها رو ، با سفر نمی شه پُر کرد...

 

+ تاريخ 91/11/22ساعت 22:16 نويسنده mLika...! |
 

 

نفسی که می گیرد را ، نمی توان به زور دم ُ بازدم ـش داد..

صدایی که یارایِ رسیدنش به بیرونِ دل نیست را ، نمی توان به زور رسا ساخت...

دلی که می گیرد را ، نمی توان بیش تر از چند خنده یِ مصنوعی ، چند فراموشیِ موضعی ، نادیده گرفت ..

فرضِ نبودنِ چیز هایی ، همیشگی نیست..

زخم هایِ بخیه خورده یِ اشتباهاتِ کوچک و بزرگ را، راهی برایِ مثلِ روزِ اول شدن نیست..

خیالِ تحمّل کردن هم ، مثلِ رویا هایِ دیگر ، همیشگی نیست..

لحظه ای که خورد شدنت را می شنوی ، با چشمانی که همه چیز را تار می بینند ، دنبالِ چیزی ، کسی می گردی تا به اندازه یِ شکستنِ یک بغض ، در میانِ دستانش ، محو شوی..

می گردی.. می گردی..

درست وقتی که از بغض ، لحظه لحظه خفگی را صرف می کنی ، در فاصله هایِ عمیقِ بینِ خودت و خودشان ، گم می شوی..

آنقدر تلاش می کنی تا پل شوی میانِ دلت و آبادی هایِ اطرافت ، که یادت می رود خسته تر از آن ـی که بتوانی قد راست کنی زیرِ بارِ بارها و بارها ریختنِ پل ها رویِ سرت.. قلبت..

مثلِ یک آوار، یک پُتک ، هجومِ نبود ها ، رویِ سرت خراب می شوند...

می گردی که باشند.. دست دراز می کنی که بیایند.. می آیند.. رد می شوند..

نه هستند ُ نه می مانند.. نه نیستند که یک باره بفهمانند ـت..

خسته ای ؛

سرت  به دیوار می کوبد.. می کوبد.. صدایِ ضربات ، میانِ داد و فریاد ها گم  می شوند..

در دلت ، صدایش می کنی..

صدایش می کنی..

دستت رویِ رگِ گردن ـت.. صدایش می کنی..

دست هایش.. دست هایش را می خواهی که به اندازه یِ یک عمر در میانشان محو شوی..

به همان گوشه می روی..

همان کنجِ تنهایی هایت که شمعی نیمه سوخته دارد، برایِ شب هایی که آوارِ نبود ها ، التماسِ حضورش می شوند..

حضورش.. پناه ـش..

سرت را به دیوار تکیه می دهی.. توانِ سخن گفتن ـت نیست...

سرت را تکیه به دیواری می دهی که انعکاسِ ضرباتِ سرت را تویِ گوش ـت زمزمه می کند...

دوره می کنی خودت را برایش..

دوره می کند خودت را برایت..

یاد آوری می کند خودش را برایت..

نداری چیزی که بگویی..

جز التماس برایِ دستانش.. حضورش.. پناه ـش..

دست ـت را می گذاری رویِ رگِ گردن ـت.. نفسی که میانِ آمدن ُ نیامدن ، پیشِ پای ـش ، سجده می رود..

اذن می خواهد..

برآید یا نه.. ؟

تپشِ قلبی که به احترام ـش سکوت کرده..

قلبی که منتظرِ اشاره ـیست..

بزند یا  نه ..؟

من ـی که نبود هایِ نداشته ـش را به التماسِ حضورـش ، پناه ـش ، گره زده ..

دخیل بسته به یک گوشه از تنهایی ـش که تنها ، هم او را دارد..

 

دلی که تکیه به پنجره دارد... پنجره ای که سکوتِ شبـانه یِ تو  را برایش زمزمه می کند..

رخصتِ گرم شدن می خواهد..

نیم نگاهی ..

 

 

دستم رویِ رگِ گردن ـم ـست ؛ باشی .. باشی..

بمانی مرا .. بمانی..

 

+ من ، باور می کنم .

+ نگاه کن .. ببین که چه می کند این هبوط .. چه می کند مرا ..

+ آدمی را گفت ، هبوطِ تو پایان پذیر است. سویِ من باز می گردی...

آدم اما ، خانه * ساخت ..

 

* بخوان ویرانه ..

(شکوفه سبک... : )   )

+ تاريخ 91/11/04ساعت 18:27 نويسنده mLika...! |
عجیب حالتی ـست. حالتی که میانِ خودت و دور و بران ـت ، شباهتی نبینی.

و بخندی مدام با لبخند هایشان و برایِ دلیلِ لبخندشان ، یک عالم قند در دلت آب شود و هیچ هم نخواهی که خودت را جایِ آنان بگذاری. چرا که عجیبت ترـش ، می دانی که میانِ تو و این گونه لحظات ، فاصله هاست.

بعد با خودت مدام " یک مرد " را گوش کنی و کیف ـت باشد و به روز هایت نگاه کنی و

 کلّی هیجان ـت بگیرد  که شاید تو را در جرگه یِ مردان ، گوشه ای ، جایی باشد. (این، هیچ توضیحی ندارد واقعاً)

خوب است جایی پیدا کنی. جایی که بتوانی به مقتضایِ شرایط ـش ، خودت را توصیف کنی ؛ و اصلاً چه خوب است که بتوانی خودت را توصیف کنی.

آن جور که مادرت نگران نشود. و پدرت ، یک عالم ذوق کند که چه دخترِ ۱۵ ساله ای. درست همان است که باید. و بد هم نیست گاهی همانی باشی که باید . -نه که خودت- .

آدم ها ، گاه موظّف اند جوری باشند فهمیدنی برایِ دیگران ، تا دیگران از خودشان و  میزانِ درکشان و رفاقت ـشان ،خوشحال شوند. و آسوده نفسی بکشند.

و خوب ـست که بگذاری دیگران نفسی بکشند. درست در زمانی که حس می کنی هوایِ دنیایِ تو ، برایِ تنفس ـشان ، سخت سنگین است و درد آور. و بلند شوی و هر از چند گاهی نقل مکان کنی به جایی که می توانند کنارِ تو نفس بکشند و خوشحال شوند. چه از کنارِ تو بودن ، چه نفس کشیدن.

بد هم نیست که گاه آدرسِ دنیایت را گم کنی تا کمتر دلتنگِ خودت شوی. و فقط شب ها ، قبلِ خواب ، آن هم وقت هایی که بیش از همیشه گیج و سر در گمی ،برایِ خودت یادداشت بگذاری که :

خودِ عزیزم. در فکرـت بودم؛ ولی ، حواسم به لبخندِ کسی پرت شد. گفتم فردا بهت فکر می کنم. جایت اینجا ، خیلی خالیست. کاش تو هم می توانستی ... هیچی. هیچی. اگر دلت گرفت ، یک سری به خدایِ دنیایِ خودمان بزن. بهش گفتم که هوایت را داشته باشد. گفتم که بروم ، تنها می مانی. دستش درد نکند. گفت منتظرت است. هر موقع که دلت خواست ، سری بهش بزن. فکر کنم او بداند ـت؛ احساسِ غریبی نکنی. مواظبِ خودت بهتر است که باشی. امضا ؛ خودت.

و خوب است که یادداشت ها را نگه داری..

خوب است که گاه در کند و کاوِ خودت ، برسی به این که همه چیز خوب است. خدایِ دنیایِ خودمان را شکر. 

و با خودت بعدش به این هم برسی که هیــچ عیبی ندارد که چیز هایی ، عادّی باشند.. یا متقابل ـت نباشند.

و باز هم بدانی که دلیل ندارد برایِ تو هم عادّی شوند.  و مثلِ قبل نباشند.

خوب ـست که یاد بگیری می توانی چیز هایی را تنها برایِ خودت ، در دلت داشته باشی . و نگذاری که وجودشان ، هوایِ اطرافت را سنگین ـشان کند.

 و اصلِ تقابل را چیزِ خوبی بدانی تنها و نخواهی ـش. و هیچ هم قانونِ سومِ نیوتون را برایِ احساسات و درک ُ فهمیدن در نظر نگیری و اعتقاد داشته باشی "هرچه از دوست رسد ، نیکوست" .

و کلّی شاد شی ازین که گاهی چیزی زین دوست به تو می رسد و قاب کنی به گوشه یِ دلت که " به هر چی ندارم ازت ، راضی ـم. "

و خوب است که کنار بیایی. خیلی هم خوب است.

و با خودت بگویی که همان بهتر که بگذارم نفسی بکشند عزیزان .

و خودت هم شب ها ، با خودت ، پناه ببری به همان جا که کسی منتظرت ، می داند ـت؛ احساسِ غریبی نمی کنی.

 

+ درد ـم گرفت ، با تک تکِ کلماتِ این پست. خوب است که کنار بیاید آدم. خوب است. : )

دردم گرفت ُ نمردم...:-؟ لابد ، این هم خوب است .

+ خدایِ دنیایِ خودم را شکر .. : )

 

+ تاريخ 91/10/15ساعت 11:30 نويسنده mLika...! |